تبلیغات
داستانهای زیبا Beautiful Stories
داستانهای زیبا Beautiful Stories
اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

خدا هست

استاد فلسفه ای منکر وجود خدا بود . روزی دانشجوی جدیدی سر کلاس او نشست. استاد وارد شد و شروع به درس دادن کرد و درمیانه درس منکر وجود خدا شد و گفت: " آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ " کسی پاسخ نداد ... استاد دوباره پرسید " ایا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد . استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ "دانشجویان به هم نگاه کردند و گفتند :

نه ما ندیده ایم . استاد با قاطعیت گفت : " پس با این وصف خدا وجود ندارد "

دانشجوی جدید که به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید : " ایا در این کاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند .

دانشجو پرسید :" آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟ " همچنان کسی چیزی نگفت .

دوباره پرسید " آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "

همه گفتند :نه .

دانشجو گفت : پس نتیجه می گیریم آقای استاد مغز ندارد .

The New Frontier by Khalil Gibran

There are in the Middle East today two challenging ideas: old and new. The old ideas will vanish because they are weak and exhausted. There is in the Middle East an awakening that defies slumber. This awakening will conquer because the sun is its leader and the dawn is its army.

In the fields of the Middle East, which have been a large burial ground, stand the youth of Spring calling the occupants of the Sepulchres to rise and march toward the new frontiers. When the Spring sings its hymns the
dead of the winter rise, shed their shrouds and march forward

Click on Full Story to Read Continue of this Story

Full Story

زبان آن دنیا

سه روز پس از آن که متولد شدم، چنان که در گهواره ابریشمی ام خوابیده بـــودم ترسان و متعجب به دنیــــای تازه اطرافـــم خیره شـــدم.مادرم با دایه صحبت میـــــکرد. او گفت: فرزنـــدم چطــور است؟

دایه جواب داد: خوب است خانم، سه بار او را غــــذا دادام تاکنــــون ، چنین نــوزاد شاداب و سالمــــــی نــدیده ام .

اوقاتم تلخ شــــد با گـــریه فریاد کردم، حقیقت ندارد مادر! چون رختخوابم خشن است و شیـــری که خورده ام برای دهانم بـــدمزه بود، بوی سینه اش در مشامم بد بـــوست. من خیلی تیـــره بخت هستـــم. اما مـــادرم و دایه نمی فهمیـــدند چون زبانی که صحبت میکـــردم از  جایی بود که آمـــده بودم .

در روز بیست و یکم زنـــدگی ام وقتی که قصـــد نامگـــذاری ام داشتند، ... به مادرم گفت: شما حقیقتاً باید خوشبخت باشید خانم که پسر تان یک مسلمان متولد شده است. و من متعجب شدم و به ... گفتم: پس مادر شما در بهشت نباید خوشبخت باشد چون شما یک مسلمان متولد نشدید. اما ... نیز زبان مــــرا نفهمید. بعد از هفت ماه یک روز فالگیری مرا دید و به مادرم گفت: پسر شما سیاستمدار و یک رهبر بزرگ خـــواهد شد.اما من فریاد کردم : این پیشگویی اشتباه است، چون من موسیقی دان خواهم شد  . یک موسیقی دان و دیگر هیچ .

اما حتی در آن سن هم زبانم را  نمی فهمیدند سخت در حیرت و شگفت بودم. و بعد از سی  و سه سال در مدت زمانی که مادرم، دایه و ... همـــه مردند ( خداوند آنها را بیامرزد ) فالیگر هنــــوز زنـــده است و دیروز در معید او را دیدم و هنگامی که با هـــم صحبت می کـــردیم گفت: من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان بزرگی خواهی شد حتی در دوران کودکی ات، آینده تو را پیشگویی و پیش بینی می کردم . و من او را باور کردم ، چون اکنون زبان آن دنیـــای دیگر را فـــراموش کرده ام .

 جبران خلیل جبران

Return to Paradise

Lisa gazed out over the Caribbean Sea, feeling the faint breeze against her face - eyes shut, the white sand warm between her bare toes. The place was beautiful beyond belief, but it was still unable to ease the grief she felt as she remembered the last time she had been here

     She had married James right here on this spot three years ago to the day. Dressed in a simple white shift dress, miniature white roses attempting to tame her long dark curls, Lisa had been happier than she had ever thought possible. James was even less formal but utterly irresistible in creased summer trousers and a loose white cotton shirt. His dark hair slightly ruffled and his eyes full of adoration as his looked at his bride to be. The justice of the peace had read their vows as they held hands and laughed at the sheer joy of being young, in love and staying in a five star resort on the Caribbean island of the Dominican Republic. They had seen the years blissfully stretching ahead of them, together forever

Click on Full Story to Read Continue of this Story

Full Story

نامه ای به خدا

ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند: امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم؟پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟" امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام" مرد گفت: بسیار خوب خانم، متشكرم و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند. همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید" وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد: امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، " با عشق ، خدا"

درباره وبلاگ

باسلام به تمامی دوستان عزیزم

امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ سپری کنید

میتونین تو خبرنامه وبلاگ هم عضو شین تا هر موقع وبلاگ به روز شد بتون اطلاع بدم.
ضمنا کسانی هم که دوست دارن تو این وبلاگ مطلب بنویسن میتونن تو قسمت نظرات بگن تا من براشون یک اکانت درست کنم.
مدیر وبلاگ : مهدی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظر شما در مورد این وبلاگ چیه؟






نویسندگان

Google





Powered by WebGozar